|
تكدرختي كه نوشته هاي من بر آن اويزان است...
|
قلبم نشسته بود زیر ناودانِ ناگهان
آن ساعت عاشقی به تو شکسته تر
آب از سرم گذشت
روح خدای بی رمقی برپرده ها نشست
شمسی به تخت نشسته بودو زارمی گریست
این کودک مرده به سینه از آنِ کیست؟
من زارمیزنم ..خدا! این بی مزارکیست؟
شمس الحقا کجا پریده ای به شب
نیش کدام عقرب ساعت تورا گزید؟
زنجیری ام ..بنوازم ..که راضی ام
صاحبقران مملکت ترکتازی ام
یا شمس طوس..حافظ ترک..ذوالجلال من
سررابه قرب تودادم به قاضیم!
آبم از سرم گذشت
ای صاحب تمامی تصویرهای خیس..
آبم نمیدهداین چمن سرخ بی فروغ
ابری نمیدمداز آسمان دروغ
ماهی سرخ چکید زگلوی اهوان
رستم رسیده به پهلوی پهلوان
سهراب میچکداز این نای بی صدا
رستم منم که به دارم میکشد خدا!
ای صاحب تمامی تصویرهای خیس..
آب ازتمامی سرها گذشته است...
تو مثل هیچکسی
و سایه ات پلکان ندارد
و بغضت
به سان نغمه خاموش دوره گردی است
که در هیچ سرزمینی
خویشاوندی از خدا به او نباریده است
تو مثل آن سرزمین دور ی
که ماهیهای آزاد
یک ماه مانده به فراغت ومرگ
در خلاف مسیر رود
مقصد تورا هروله می کنند
تا نام بچه ماهی هایشان
ابدالدهر..آزاد بماند
و غوکان برکه ات..که به هیچ ماهی کوچکی طعنه نمیزنند..
تو مثل آن قله پاکی
که از برف نشسته به بامت
خیال تمام کوهنوردان خسته سر می خورد
و در دشت پیرامونت
لاله ها از لب حوریان هردو دنیا قرمز تراست..
و چون نماز صبح
معصوم و کوتاهی..
و
من
...
من در زنجیر ..من در اقطاب عنکبوتم...
آه زنبور من ..لانه ای بساز
حــــــــــــــــــالا راست گفته اند يا دروغ...
مهم تر از اســـــــــــب هاي بي دم نيست
..كه به قلـــــــــــــم مي مانند
وقتي كه شيــــــــــــهه مي كشد با كـــــــــف مركــــــــــــــب بر دهانــــــــــــــــــــش ...
روي كاغـــــــــــــــــذ سفـــــــــــــــــــــــــــــــــــيد ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاده..
تا در دشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
رد اسبـــــــــــــــهاي بي ســــــــوار
و اســــــــــــــــــــــــــب هاي دم بريده
ناجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور هم باشند
نخـــــــــــــــــــــــــــــــوان اين حرفها را
با تـــــــــــــــــــــــــــــــــو كه نيســـــــــــــــــــتم...
اسبــــــــــــــــم رم كرده اســـــــــــــــت
كه رو به غـــــــــــــــــــــروب راه ميــــــــــــــــروم...
و رد پـايم به شكل شعـــــــــــــــــــــــــري شده است
تا اغــــــــــــــــــــــاز گـــــــــــــم گشتـــــــــــــــــــــــــگي مرا بداني ..
وانـــــــــــــــــــــــــــــــــتها كه معلوم نيست
وآفـــــــــــــــتاب كه رد خوبي براي غروب يك مرد نيست..
.
و تو که حریف دل نمــــــــــــــــــی شوی
كاغذ سرنوشـــــــــــت هم كه مي داني...
در دســـــــــــت بـــــــــــــــــــاد است
حالا هرچه بادابــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاد...
يك لحـــــــــــــــــــــــــــــــــــظه پرنده شو.
و منقارت را در جوهر غـــــــــــــــــــــروب آغشته كـــــــــــــن
بنويـــــــــــــس يك نقطه ..نه دونقطه ســــــــــــــــــــــــــــرخ
بر گونـــــــــــــــــــــــــــــــــــه ماه افتــــــــــــــــــــــاده بود
روزی كه يال ودم اســـــــــــــــــــــــــــــــب را بريدند..
تا نشــــــــــــــــــــــاني باشد براي تو ..
كه شبــــــــــــــــــــها در مهــــــــــــــــــــــــــتاب
رد پاي كـــــــــــــــــسي را جستجـــــــــــــو مي كني..
يادت باشــــــــــــــــــــــــد...
تــــــــــو پرنده بايد باشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي
و منقارت بايد سرخــــــــــــــــــــي غــــــروب را بنوشد..
وگرنه گربـــــــــه مي ايد و كاغذ خونـــــــــــــــــي نشاني مرا
در كنج حياط مچــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاله مي كند
راســــــتي اگر توانستي
رنگي هم به ماهيـــــــــــــــهاي حوض خانه بزن
مــــــــــــــــــــُردند از بس كه ديده نشــــــــــــــــدند...
مي ايم...نتـــــــــــــــــــــــرس
با اسبي كه يال ودمش را براي حناي گونــــــــــه تو اماده كرده است
ببخـــــــــــــــــــش
سوغاتم پيراهن سياهـــــــــــــي است كه مشخــــص كند تو را از سپيــــــــــده و مهــــــــــــــــتاب
هرچــــــــــــــــــــــــــــــــــــــند
لياقت قلمـــــــــــــت بيش از جوهر يك مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد است
چه بايد كرد.
..من
از شــــــــــــــــب
مي ایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چه سنگی هستم من؟
یک چکش دیگر تحمل ندارم
نه
نه سنگم من ونه آهن
رد گیسویتان بر قلبم شیار نمی اندازد چون بیابان
باد ه بیاورید نه باد
من با خون دل تمام درختان میگساری کرده ام
همه عمر
و زیر پای سوسمارهای بیابان
جل پاره ام را فرش کرده ام
به امید مهمان!
و خودم شاهدم که ما بین نماز ظهر و عصر
سه بار بردرخت بیابان
خود را حلق آویز کرده ام
و بعد سلام داده ام به کوه روبرویم
و او هفت بار گفت امان..امان...
کوهی که اندک اندک فرهادم می کند
بی خیال شیرین و این مزخرفات!
وحیف..
چه بتی می شد از شن های روان ساخت!
که چشمم نه چشمه بود
نه اشکم رود!
بر عکس همه شما
که دروغهای شاخدار تان گله های گوزن را رم می دهد
برعکس شما که طویله هایتان را سرامیک می کنید
و موال هایتان را بانام خدا می عطراکنید
برعکس شما که حمام هایتان پر است از فکرهای بکر ناجور سحرگاه!
وسیگار هرشبتان را به لبی داغ روشن می گیرانید
و بر شتر زردشت و با جام هورمزد نشان
به محمد قلب من
دشنام می دهید
و شرم دارید که نام فامیلتان عربی است
و هرشب کمر می لرزانید به نص غلیظ عرب
برعکس شما
من هرشب
بی آنکه زیر درخت کنار بخوابم
گل نیلوفر برسرم می روید
و چشمم مواجب گونه هایم را بی کم وکاست می پردازد
تا سرم به هر باد سرد بیابان
به سودا وسما
بچرخد
تا ماهی گلویم بیاید در دهانم
و جواب دژخیمیتان را به رباعی بدهد..
کجاست تیغتان
کجاست؟
چرا مهربانیتان ..تف..!
چرا مهربانیتان بیشتر از خود خداست؟
من شرمنده از مسلمانی!
بی ...کلاغ بهمنی و لک لک بیابانی...
مهتاب خواب
نشسته بر کرانه برکه های دور
برق یخ مشکی کلاغ پیداست
ما در زوال غروب وستاره ایم
جایی که لازمان...
فرصت نمی کند
سلام!
یخ می پرد به دهان درختان باغ!
یخ میزند سلام!
ای ابرهای دور
کو مرد شب...مرد مهاجر غریب
تا از نی گلو
ماهی سرخی رها کنددر چشمه های نور؟
گیرم ستاره نیست
گیرم که آفتاب
در بند ورد هزار زنجره
طلسم!
گیرم که آوای غوکان سیر لجن
هوهوی مرغ حق را
کشته اند!
ماهی سرخ گلوی شاعران کجاست؟
من شاعرم؟که گفته ..چرا ..چطور؟
تنها به این دلیل که خوابم نمی برد؟
از برکه یخ زده چرا ماهی نمی پرد؟
گیرم که روز بیاید لب حوض باغ
گیرم دوباره گل یخ رویشی کند
یا از افق
باد بهار بردمد!
دیگر که صبح وشام
فرقی نمی کند!
هرچند...
این شب
روی تمام روزهای سیه راسفید
کرده است
برای مرتضی و تمام سه پاره گویان خیام خیام...

چرا این کلمات
همه به شکل بوسیدن ادا می شوند
به شکل آرزوی کاشتن گلی بر خاک رهگذر پنجره ها
و چرا تمام خاطره ام از تشنگی شب
به شکل تنگ آبی است که مادر
در یک شب شرجی بر بالای بالینم می گذارد و می رود
وماهی کوچکی از تنگ می پرد در دهان تشنه ام
و می رود تا قلبم
وبه رنگ خون می شود
تا در هر طلیعه بهار
از حجم سبز درختان سیراب نشوم و ماهی کوچک سرخ
بیاید در گلویم
و من حرفهای سرخ را طوری ادا کنم
که به شکل هیچ مبارکبادی نباشد
واگر پای عکسی یادگاری را بنویسم
امضایم به شکل ماهی سرخ کوچکی باشد
که دهانش نیمه باز است
که انگاری
از غرقابه خون نفسش تنگ آمده است
و من انگار از تمام گلهای گلستان سعدی و بوستانش
گلایه دارم
ومی خواهم حافظ و خواجو را به جان پیاده روهای خیابان خیام بیندازم
همان خیابانی که دنیا مرا به درختان بلند چنارش اضافه کرد
تاسرشار شوم از رباعی های ناقص آبکی ده سالگی ام
و هوس شکستن سر پاسبان
با تیر وکمان هنوز با من باشد
که به روی سیاه کرک های خیابان
کلت می کشید
و من بجایشان فرار می کردم وپایم همیشه به چیزی گیر میکرد
و زانوی شلوارم همیشه شرمنده چرخ خیاطی مادر بود
و شاید روزی دوباره برگشتم
تا شیشه بیندازم زیر پلهای کوچک آهنی نهر شاه باد
تا ببینم آن ماهی شکم گنده تنبل
فارغ شده است یا نه
و شاید ماهی گلویم را همانجا پیش فامیلهایش جا گذاشتم
حالا بگذارآن نامه که از همین آب گرفته بودم را برایت بخوانم
هرچند هنوز نمی دانم
چرا آنها که زیاد از عاشقیت سرشان می شود
نا مه هایشان را به آب می دهند
و حالا که هر چه می نویسم
از نفس تنگی ماهی گلویم نشانی دارد
بگذار بی طاقتی کنم وراستش را بگویم
من همیشه دوست می داشتم
نامه هایی که برای تو می نوشتم